شعر دل عشق پاک زندگی سبز

دل شکستگان

چقدر غریبی قرآن

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

قرآن غریب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 11:51  توسط بهرام مسلم نیا  | 

یه روز چه خوب بود

یه روز یه ترکه،
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.. .

یه روز یه رشتیه.. ! -
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد ...

یه روز یه لره بود،

کریم خان زند
ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.


یه روز ما همه با هم بودیم.. ،
ترک و رشتی و لر و اصفهانی و ... !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،
و اینجوری شادیم .. ؛
خیلی خوش می گذره نه ؟

ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 11:44  توسط بهرام مسلم نیا  | 

باز هم آمدم

پس از سفری ۴۵ روزه به دریای عمان و اقیانوس هند باز هم بر سر غمکده تنهایی روزهای تار و شبهای دردناکم برگشتم. خیلی دلم برای همه اونهایی که مثل خودم تنها زبان گفتن دردهاشون همین وبلاگه تنگ شده بود. آمدم تا باز بگم هستم. به قول  مصرع آخر شعر اون شاعر که میگه : ای بیخبران چه جای خواب است مرا. ما هم یک عمر بی خوابی کشیدیم میدونین چرا ؟ چون همیشه ترسیدیم تو خواب روزگار نابودمان کنند دریغ از اینکه تو بیداری محض نابودمان کردند. ای بابا. بعد مدتها عقده های دلم باز شد و نمک رو زخمم پاشیده شد. فعلاً ببینم  این روزگار نامرد در ادامه چه صفحاتی برای ما نگاشته است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 13:23  توسط بهرام مسلم نیا  | 

خدا

بِسْمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ

اَلّلهُمَّ ارْزُقْني مِنْ فَضْلِكَ الْواسِعِ الْحَلالِ الطَّيِّبِ رِزْقاً واسِعًا حَلالاً طَيِّباً بَلاغاً ِللدٌّنيا و الْاخِرَهِ صَبّاً صَبّاً هَنيئاً مَرئياً مِنْ غَيرِ كَدٍٍّ وَ لا مَنٍّ مِنْ اَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ اِلّا سَعَهٍ مِنْ فَضْلِكَ الْواسِعِ فَاِنَّكَ قُلْتَ واسْئلُوا اللهَ مِنْ فَضْلِهِ فَمِنْ فَضْلِكَ أسْئلُ وَ مِنْ عَطيَّتِكَ اَسْئلُ وَ مِنْ يَدِكَ الْمَلْا اَسْئلُ.

 

  بنام خداوند بخشنده و مهربان

خدايا روزيم ده از فضل خود با وسعت حلال و پاكيزه روزي كه كا في باشد در دنيا وآخرت ريزان ريزان گوارا وخوشمزه بدون رنج و نه منت از مخلوق توتنها از سعه فضلت كه واسع است زيرا خودت فرمودي بخواهيد خدا را از فضل او پس از فضلت خواستارم و از عطايت خواستارم و از دست پرت خواستارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 11:32  توسط بهرام مسلم نیا  | 

نگار من

نگارا سن سن اولسايدين منه غم همدم اولمازدي

كتاب عشقه باخسايدين منه لطفين كم اولمازدي

اطبالر مريض اوسته گركدير مهربان اولسون

مريض عشقوم جانا ولي چوخ پيسدي رفتارين

گلر سن بير گون ايسترسن خبر مندن ديللر داي قيت گيت

يوباندين ئولدي بيمارين

*****************

باخديم داليجا يار گيدنده              بير يولدا ديديم باخار گيدنده

گلدي قاپيدان گيچنده گولدي         اومار گيدنده

باغلاندي ديليم اوركدن اما           آز قالدي چكم هاوار گيدنده

سندن صورا عشقي نيليرم من         آل عشقينيده آپار گيدنده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 11:22  توسط بهرام مسلم نیا  | 

سربدار عشقم

تا به كي    

من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم

بیا این بال. این پرواز. این هم هرچه می خواهی

برای ادعای عشق. اگر این سینه کافی نیست؟!

بیا این تیغ. این شمشیر. این هم سر چه می خواهی؟

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 21:43  توسط بهرام مسلم نیا  | 

نور ایمان

كمكم كن خدا

از امام باقر(ع)روايت شده است كه رسول خدا(ص)فرمود پروردگارم به هفت خصلت دستور فرموده است:

1-دوست داشتن فقرا و نزديك شدن با آنان.

2-اينكه ذكر لا حول و لا قوه الا بالله را زياد بگويم.

3- با خويشان خود وصل كنم اگر چه با من قطع نمايند.

4- از حيث دنيا بكسانيكه پايين تر از من هستند نگاه كنم و به بالاتر از خود نگاه نكنم.

5- در راه خدا از مذمت مردم باك نداشته باشم.

6- حق را بگويم اگر چه تلخ باشد.

7- از احدي چيزي نخواهم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 21:34  توسط بهرام مسلم نیا  | 

درد دل

عشق و انتظار

سهم ما از دوست داشتن در اين دنيا فقط انتظار است . بعد از مدتها سري به وبلاگ مظلومم زدم تا نذارم لااقل مثل دل خودم اينقدر گردگرفته شود دل ما كه از بي كسي مرد اما خيلي به ديگران گفتم دوستت دارم اما چه سود كه كسي نشنيد و نخواست بشنود . اي بابا كاش خدا دل را نمي آفريد يا لااقل به ديگران مي فهماند كه حرمت دل را نگهداريد و دل نشكنيد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 19:51  توسط بهرام مسلم نیا  | 

تو و من

یک شبی مجنون نمازش را شکست         بی وضو در کوچه لیلا نشست

گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟         بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

مرد این بازیچه دیگر نیستم                     این تو و لیلای تو من نیستم 

گفت ای دیوانه لیلایت منم                       در رگت پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی                      من کنارت بودم و نشناختی

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 23:33  توسط بهرام مسلم نیا  | 

غروب سرد

یاد دارم در غروبی سرد سرد            می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد کهنه قالی می خریم            دسته دوم جنس عالی می خریم

کاسه و ظرف سفالی می خریم         گرنداری کوزه خالی می خریم

اشک در چشمان بابا حلقه بست       عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه هست ونان درسفره نیست    ای خدا شکرت ، ولی این زندگیست ؟

بوی نان تازه هوشش برده بود         اتفاقاً مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید      گفت آقا سفره خالی می خرید

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 19:19  توسط بهرام مسلم نیا  | 

رسم زمونه

هوا ، هواي بهارست و باده باده ي ناب 

                  به خنده خنده بنوشيم ، جرعه جرعه شراب 

در اين پياله ندانم چه ريختي ، پيداست 

                 كه خوش به جان هم افتاده اند ، آتش و آب

فرشته روي من ، اي آفتاب صبح بهار 

                           مرا به جامي از اين آب آتشين درياب 

به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش 

                               به بزم ساده ما اي چراغ ماه بتاب 

گل اميد من امشب شكفته در بر من 

                    بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب 

مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد 

                            بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب

رسم زمونه

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 14:45  توسط بهرام مسلم نیا  | 

یا علی مقتدای ما تویی

زليلي من شنيدم يا علي گفت

به مجنون چون رسيدم يا علي گفت

كه اين وادي دارالجنون است

كه هر ديوانه ديدم يا علي گفت

نسيمي غنچه اي را باز مي كرد

به گوش غنچه كم كم يا علي گفت

چمن با ريزش باران رحمت

دعايي كرد او هم يا علي گفت

يقين پروردگار آفرينش

به موجودات عالم يا علي گفت

خمير خاك آدم را سرشتند

چو بر مي خاست آدم يا علي گفت

مسيحا هم دم از اعجاز مي زد

ز بس بيچاره مريم يا علي گفت

علي را ضربتي،كاري نمي شد

گمانم ابن ملجم يا علي گفت

مگر خيبر ز جايش كنده مي شد

يقين آنجا علي هم يا علي گفت

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 22:1  توسط بهرام مسلم نیا  | 

رسم زندگی

زندگی رسم خوشایندی است

 زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

 زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود

 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

 زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می بیند

 زندگی کل به توان ابدیت

 زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست،پس بیاییم

  زندگی را بسازیم نه با آن بسازیم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 17:11  توسط بهرام مسلم نیا  | 

احساس

خنده ای کو که به دل انگیزد

قطره ای کو که به دریا ریزد

صخره ای کو که به بدان آویزم

مثل این است که شب غمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 23:53  توسط بهرام مسلم نیا  | 

نذر امام حسین (ع)

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام          خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود              وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان قبر رفتم دل گرفت                 قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود              قبر وحشت صوت و کور و تنگ بود

ناله می کردم و لیکن بی جواب        تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

خسته بودم هیچ کس یارم نشد         زان میان یک تن خریدارم نشد

هر که آمد پیشم حرفی راند و رفت     سوره ی جمدی برایم خواند و رفت

نه رفیقی نه شفیقی نه کسی         ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدن از راه نزدم دو ملک                 تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو کیست        آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنه کار سیه دل بسته پر             نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو          کارهای زشت و نیکت را بگو

حال عمر خویش را کردی تباه              نامه اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم              حال سوی دوزخ حق می بریم

دیگر آن جا عذرحواهی دیر بود        دست و پایم بسته در زنجیر بود

ناگهان الطاف حق آغاز شد             از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان                    نور پیشانی او در کهکشان

چشم هایش زندگانی می سرود        درد را از قلب انسان می زدود

بر سرش دستار سبزی بسته بود       وای مهرش بر دلم بنشسته بود

دو ملک سر را به زیر انداختند         بال خود را فرش راهش ساختند

آمد این جا این ندا این زمزمه        آمد این جا این حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده                   گوئیا بهر شفاعت آمده

مهربانانه به رویم خنده کرد         با نگاهش بنده راشرمنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را       خانه آبادش کنید این بنده را

این که این جا این چنین تنها شده    کام او با تربت من وا شده

مادرش اوا را عشقم زاده است      پابرهنه در عزایم برده است

بارها لعن امیه کرده است       خویش را وقف رقیه کرده است

او دمادم بوده از من دم زده       او غذای روضه ام را هم زده

نذر عباسم به تن کرده کفن        روز تاسوعا شده سقای من

در قیامت عطر و بویش می دهم    نزد زهرا آبرویش می دهم

پا به بالاتر به روز سرنوشت     می شود همسایه من در بهشت

آری آری هرکه پا بست من است     نامه اعمال او دست من است  

جانم فدایت یا حسین جان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 17:31  توسط بهرام مسلم نیا  | 

شب و اشک

شبی که بال کبوتر در آسمان گم شد

مجال گریه ز چشمان آسمان گم شد

نشان سرخ تو را از نسیم پرسیدم

سکوت کرد و در آغوش ارغوان گم شد

به قصد صید پلنگان در آسمان ماندم

شبی که ماه ترک خورد و ناگهان گم شد

همین قدر گله دارم که بی خبر گم شد

به غیر تو ، گل پرپر ، کسی چنان گم شد ؟

در این زمین پر از هیچ با که باید گفت

تمام دغدغه این است ، سههمان گم شد

چهار فصل من آری زبوی تو لبریز

و نام تو ، گل نازم در این زمان گم شد

حضور سبز تو را من دوباره می خوانم

اگر چه دست نیازم در آسمان گم شد

با من تنها باش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 23:10  توسط بهرام مسلم نیا  | 

سروده ای از خودم در عاشقانه ترین لحظات عمرم

بنگر که شبم سحر ندارد ساقی           از دیده و دل خبر ندارد ساقی

ای کاش که با تو بودنم را سد بود        هر روز شمار دیدنت را صد بود

رسوا به جهان شدم مرا باکی نیست   دانم که خدا به عشق من شاکی نیست

بنگر که شبم سحر زرویت خواهد      مدهوش شدن طلب زبویت خواهد

عاشق به طلوع روی ماهت هستم      درحسرتم از وصال کویت هستم

دل در تب و تاب و فکر من آشفته     در محضردوست ذکر من آشفته

من سائلم و گدای یک جرعه نظر       آتش به دلم فتاده کو ذره نظر

هردم به توبنگرم خدا را بینم             امید به درد خود دوا را بینم

یاران تنم از شرار از دوران سوزد      از هجر رخ ماه نگاران سوزد

در وادی ما سربداری عشق است   جان در ره دوست گربذاری عشق است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:47  توسط بهرام مسلم نیا  | 

دلم خیلی پره

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم

***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته

***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد

***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 22:41  توسط بهرام مسلم نیا  | 

روح عشق

  روح عشق
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:43  توسط بهرام مسلم نیا  | 

فراق یار

نمي خواهم بجز من دوست دار ديگري باشي
نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فکر ديگري باشي
نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند
نمي خواهم کسي نامش به لبهاي تو بنشيند
نمي خواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي
نمي خواهم کسي يارت شود در راه اين هست

---------------------------------------------------------------------

 شب هاي دراز بي عبادت، چه کنم

طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

گويند کريم است و گنه مي بخشد

گيرم که ببخشد زخجالت چه کنم

---------------------------------------------------------------------

تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب

بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي کنم هر شب

تبي اين کاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه

چه آتش ها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:35  توسط بهرام مسلم نیا  | 

دل پاک

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توأم سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:57  توسط بهرام مسلم نیا  | 

حرف دل تنها و شکسته ام

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا آن را تجربه کرده ام

تنهایی را دوست دارم چون خدا تنهاست

تنهایی را دوست دارم زیرا...

در کلبه تنهایی هایم در انتظارخواهم گریست

و انتظار کشیدنم را پنهان نخواهم کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:38  توسط بهرام مسلم نیا  | 

بوی یار

همه در دايره ي دوست گرفتارشدند  ،  بي نوا دل که در اين دايره پرگارنشد

عاشقان سايه گريز و سايه ي يارشدند  ،  يار از خون دل عشق خبردارنشد  

چشمها مست زهوشياري و درخواب شدند ، خواب از ياد رخ دوست که بيدارنشد

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:36  توسط بهرام مسلم نیا  | 

یک نصیحت

اگريه روزحس کردي دنيا و آدمهاش به تو اخم کرده اند

دليل اون رو تو لب هاي بدون لبخند خودت جستجو کن ؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:14  توسط بهرام مسلم نیا  | 

درد زمونه

تا کجاي قصه بايد زدلتنگي نوشت         تا به کي بازيچه بودن توي دست سرنوشت

 

تا به کي با ضربه هاي درد بايد رام شد       يا فقط با گريه هاي بي قرار آرام شد

 

بهر ديدار محبت تا به کي در انتظار      خسته از اين زندگي با غصه هاي بي شمار

-------------------------------------------------------------------------------

همه در دايره ي دوست گرفتار شدند           بي نوا دل که در اين دايره پرگار نشد

 

عاشقان سايه گريز و سايه ي يار شدند            يار از خون دل عشق خبردار نشد

 

چشم ها مست زهوشياري و در خواب شدند       خواب از ياد رخ دوست بيدار نشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:16  توسط بهرام مسلم نیا  | 

مناجات

الهی:

دلی ده که طاعت افزاید

طاعتی ده که به بهشت رهنمون آید

علمی ده که در او آتش هوا نبود

عملی ده که در او آب ریا نبود

 دیده ای ده که غر ربوبیت تو بیند

 دلی ده که ذل عبودیت تو گزیند

 نفسی ده که حلقه بندگی تو در گوش کند

 جانی ده که  زهر حکمت را به طبع نوش کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:39  توسط بهرام مسلم نیا  | 

سروده ای از نیما

جنبش دريا، خروش آب ها
پرتو مه، طلعت مهتاب ها

ريزش باران، سكوت دره ها

پرش و حيراني شب پره ها


ناله جغدان و تاريكي كوه

هاي هاي آبشار با شكوه


بانگ مرغان و صداي بالشان

چون كه مي انديشم از احوالشان


گوئيا هستند با من در سخن

رازها گويند بر درد و محن

گوئيا هر يك مرا زخمي زنند
گوئيا هر يك مرا شيدا كنند
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:30  توسط بهرام مسلم نیا  |